تبليغاتX
دست نوشته - ب-مهم نیست!اصلن!-زمینک...
و دیگر هیچ ... !
.
.
.

بزرگی...

وقتی روی پشت بام می روم و به آن با شکوه بالای سرم و آن دوردست ها خیره می شوم...
چرخش زمین را احساس می کنم...
آن ابر ها حرکت می کنند...ببین...

می فهمم که وقتی این ابر ها را باد حرکت می دهد احساس می کنم زمین می چرخد...
ولی زمین آن طرفی می چرخد و حرکت ابر ها تا حدی خنثی می شود...
می فهمین؟

این عالیست...

من احساسش می کنم...

من صدای تاپ تاپ قلب زمین را می فهمم...
صدای نفس کشیدنش را می شنوم...
و گاه گاه با او حرف می زنم...

چرا بعضی ها سعی نمی کنند که سعی کنند این غولک را بفهمند؟

شکم زمینکم خالی بود...
و کم کم آدم هایی پیدا شدند که مثل من بفهمندش...
خیلی جالب بود اگر وقتی مُردم از زمین رد شَوم و توی آن فرو بروم...

زمین آنقدر بزرگ و خوب است که دلش٬که قلبش برای همه جا دارد...

برای همه...

کاش من بچه ی زمین بودم...

آنوقت یک زمینک بودم...


پی نوشت:ندارد...

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم تیر 1387ساعت 13:25  توسط بهار |