![]() |
![]() |
|
| و دیگر هیچ ... ! |
|
.
. . بزرگی... وقتی روی پشت بام می روم و به آن با شکوه بالای سرم و آن دوردست ها خیره می شوم... این عالیست... من احساسش می کنم... من صدای تاپ تاپ قلب زمین را می فهمم... چرا بعضی ها سعی نمی کنند که سعی کنند این غولک را بفهمند؟ شکم زمینکم خالی بود... زمین آنقدر بزرگ و خوب است که دلش٬که قلبش برای همه جا دارد... برای همه... کاش من بچه ی زمین بودم... آنوقت یک زمینک بودم...
پی نوشت:ندارد... |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه پنجم تیر 1387ساعت 13:25 توسط بهار |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
آرامگاهِ من
دست نوشته ای ست و دیگر هیچ ! ... |
| نوشته های پیشین |
|
مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 |
| نویسندگان |
|
شیدا ... مهدیه بهار ســـــحر |
| پیوندها |
|
پيتزاي شوكولات سالاد شوكولات تشنه تفرّجگــاه کیوی خانه ای از شن و مه چَمـــــــــن سی کی وان نســـــــیان سمپـــادیـــا فوتوگرافـــــی فوتوگرافـــــی |
|
RSS
|