![]() |
![]() |
|
| و دیگر هیچ ... ! |
|
به نـــام او که قَهرِمانِ مَن اَست !
من متولّد مهر هفتاد و دواَم .
دقیقن بیستِ مهـــــر ...
شما به " طالع " و " طالع بینی " اعتقاد دارین ؟ اوهوم ، " مهریا " خیلی آدمای مزخرفین ؛
درست مثل " بقیه ی ماه ها "ـیا .
پی نوشت : یارو اسمش حافظ بـــود ؛ اِنقَ ادا نداشت . تو چی می گی ؟
نِوِشته شٌده تَوَسٌّطِ شِــــــــیدا ...
وَ دِرَخت خوشحــــال بود ...
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه نوزدهم تیر 1387ساعت 15:12 توسط شیدا ... |
|
|
او
يك نفر يك فكر هايي مي كند.
يك نفر با خودش و فكر هايش براي خودش حال مي كند.
آن طرف يك كسي يك فكر هايي مي كند.
آن طرف يكي بد فكر هايي مي كند.
نوع فكر كردنش يك جوري است اصلن.
نوع حال كردنش يك مدلي است كلن.
مي خواهد همه مانند او فكر كنند.
و او با آنها حال كند.
و تحميل مي كند : مثل من ، ... مال من ، ... براي من ، .... با من ، ....
و اين " من " ها روزي يك چيزيشان مي شود.
و اين من ها يك سري خزعبلات / خضعبلات / خظعبلات / خزعبلاط / ... هستند فقط.
يك نفر يك فكر هايي مي كند.
يك نفر با خودش و فكر هايش براي خودش حال مي كند.
پی نوشت ۱: خزعبلات / خضعبلات /خظعبلات / خزعبلاط / خضعبلاط / خظعبلاط / خزئبلات / ... کلمه ی جایگزین ندارد !؟
پی نوشت ۲: این ، اصلن چیزی نبود که خواندن باشد...
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه نوزدهم تیر 1387ساعت 11:59 توسط ســـــحر |
|
|
به نـــام او که قَهرِمانِ مَن اَست !
هیچ چیز ، جاذبه ی " میـم " و " نـون " و " عیـن " ، در باب مفعول را ،
ندارد !
هیچ چیز ...
پی نوشت : من یکــروز دُمم را می کَنَم و می روم . حوصله ی بار اضافه روی کولم ندارم . من یادم باشد حتمن یکـــروز بروم .
نِوِشته شٌده تَوَسٌّطِ شِــــــــیدا ...
وَ دِرَخت خوشحــــال بود ...
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه شانزدهم تیر 1387ساعت 14:34 توسط شیدا ... |
|
|
مدام به من مي گويند "قوز" نكن!
و هیچکس فکر نمی کند که؛ شايد من براي قوز كردنم دليلي دارم... كسي زير لباس مرا نديده است! شايد "قوز" ِ من بقچه اي است از اندوه؛ كه پنهان كردنش قشنگتر باشد! قشنگ "تر" باشد...
شايد سفيد ماندن اينجا دليلي داشته باشد...!
پی نوشت:شاید گفتن این ها هم دلیلی داشته باشد...
نوشته شده توسط يك "بهار ِ بي صدا"... |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه سیزدهم تیر 1387ساعت 22:15 توسط بهار |
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه دوازدهم تیر 1387ساعت 20:55 توسط شیدا ... |
|
|
او
گاهي دلم به حال خاك مي سوزد كه همه آن را لگد مي كنند بي هيچ ترسي گاهي دلم به حال آن آدم هاي زير خاك مي سوزد من كلن دلم همه اش مي سوزد براي چيز هايي كه دل سوختن دارند براي محبوس و آدم ِ كوچك و عجيب و چشم بستگان ِ تاريك زي و شما - كه من را اين طور كه هستم قبول نداريد- و آن ها كه روزي رفتند و نيمه ي -هيچ وقت پيدا نشده ي - يك نيمه آدم و... و "و" هاي زياد ديگر اصلن دنيا از دل سوختن پر است! اصلن همه گناه دارند! همه بايد دل سوختن داشته باشند! و هيچ كس بد ِ خودش و كساني را كه دوست دارد نمي خواهد! هيچ كس بد خودش را نمي خواهد! فقط روش ها متفاوتند! فقط دوست داشتن ها يكي نيستند! و اين فقط ها... به آدم ها اجازه مي دهد بميرند... و بكشند... و بروند... من دلم براي آدم ها مي سوزد.
و براي خودم....
پی نوشت: آدم ها!! آدم های عشقی!! تا حالا کی رو دیدین که دنبال چيزي كه دوست داره نره يا نخواد بره؟؟
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه دهم تیر 1387ساعت 12:49 توسط ســـــحر |
|
|
کاش برجی بود بلند...
به ارتفاع عشق... کاش می گذاشتند بالا روم از آن... و کاش می شد از آن بالای بی نهایت سقوط کرد... و آن حس سَبُکی و بی وزنی خوبش... یا کاش اقیانوسی بود وسیع... کاش می گذاشتند غرق شوم در آن... و کاش می شد تا آن عمق بی نهایتش فرو رفت... و آن حس سنگینی و غلظت خوبش... . . . گاه دو چیز کاملن متضاد می توانند به اندازه ی هم خوب باشند و آرزو...
پی نوشت:و راحت شدن از دست آن دنیای مابین ِ محدود... |
|
+ نوشته شده در
شنبه هشتم تیر 1387ساعت 19:1 توسط بهار |
|
|
.
. . بزرگی... وقتی روی پشت بام می روم و به آن با شکوه بالای سرم و آن دوردست ها خیره می شوم... این عالیست... من احساسش می کنم... من صدای تاپ تاپ قلب زمین را می فهمم... چرا بعضی ها سعی نمی کنند که سعی کنند این غولک را بفهمند؟ شکم زمینکم خالی بود... زمین آنقدر بزرگ و خوب است که دلش٬که قلبش برای همه جا دارد... برای همه... کاش من بچه ی زمین بودم... آنوقت یک زمینک بودم...
پی نوشت:ندارد... |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه پنجم تیر 1387ساعت 13:25 توسط بهار |
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه دوم تیر 1387ساعت 0:9 توسط شیدا ... |
|
|
او
يك آدم محبوس كسي در بين يك عالمه ميله ي به هم چسبيده مانند حيواني به زنجير كشيده شده در يك جاي محدود و هيچ كسي براي حرف زدن و هيچ چيزي براي ديدن و هيچ صدايي براي شنيده شدن و هيچ شعري براي خواندن و هيچ گلي براي بوييدن براي فكر كردن و دوست داشتن ، حتي و عشـق ورزيدن و... تنـها بودن هيچ چيزي كٌلن و ديـگر نديدن روحي در جسمي و ديـگر نبودن هيچ بودن
هيچ نبودن ، شـايد
و در جاي پوسيدن
"يك آدم محبوس" بودن
|
|
+ نوشته شده در
جمعه سی و یکم خرداد 1387ساعت 12:31 توسط ســـــحر |
|
|
|